تبليغاتX
آذر

آذر

سلام دوستان بازهم چند تا از همان قماش 

  

هرگز دستانم ، چشمانم تاروپودم در گذر زمان 

اندوهگین ترین لحظه های        

آی خانم را

و   

آهنگ بادرا

در مسیر

بزرگترین گنجینه

نیا کان

از یاد نخواهد برد

و   

ای!

آن آواز بلند

 زتنگنای زمین

همه را نفرین کنان

خاموش خواهد شد ؟

 

گریه های چشمانم         

 چشمه های زمین را منبع شد

اما قلب تو !



دیگر                 

شگوفه های دیارم

با طعم تلخ

باروت بی 52و

جرقه های آتش

همقطارانش

عادت کرده .


 

امشب ترا به تصویر می کشم

رنگ ورخ ترا به تدبیر می کشم

هرچند بلندست قدت کاغذم کوتاه

بازهم به پیروی ز بهزاد می کشم

اینک سکوت ومن وچشم های تو

قلب به سان پنج وتیر می کشم

قطره قطره می چکد اشک جای رنگ

معلوم نیست آنچه من می کشم

بازشب است وآخرای شب

تکرارخط خط وپاییز می کشم 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم  | 

تاکی

سلام نثارشما خوبان و نازنینان از غیبت طولانیم روی شبکه انترنیت معذرت میخواهم و باز هم شمابا چرندیات تازه ثبت شده روبرو شدید امیدوارم نظریات ارزشمند تانرا برایم ثبت نمایید .

قدم به کوچه های خاموش تاکی

گریز زهیاهوی  ناکسان تاکی

نخفتن و نگفتن و نرستن  ای!

بس است خاموشی گناه تاکی

بیا و چشم ها بشکن سرراهت

ازین بهتر نیرزد نگاه ساکت وآرام تاکی

به هرسومنظر و عکسش خاموش

لب بسته دل پر درد وبی فریاد تاکی

دل ازغم به فریاداست حی گویان

 نشدجامی تو لبریز، بی صدا تاکی


در آسمان

 ستاره ی ز درد

خودرا به دار زد


مگس ها خودرا

زنبور عسل خواندند

احتیاط !

عسل نیست


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم  | 

   

سلام و صد سلام  به دوستان اهل دل دوستان نخبه  و فرزانه ی هم میهن ازآنجا که همه دوستان تفقد ومهربانی می کنند ونوشته های ناقابل را به خوانش می گیرند بجاست تا از همه شان اظهار سپاس وقدر دانی نمایم این بار چند تا شعر درین صفحه  میگذارم  شعری گونه گون وشاید بیشترشان شعرهم   

نباشد اما شعر های کوتاه را برای آن میگذارم تا سهم در روند این جریان داشته باشم ورهروان این کاروان را یاری رسانده باشم و امیدوارم دوستان نهایت عزیز که شعر کوتاه می سرایند  در زمینه پویایی شعر کوتاه گام های موثر را بر دارند.

 

 

ماهیگیر!

بیا باهم غواص شویم

 

چشمانم در راه بلوغ نیستان

پرده کشید

 

بام به بام

مرغک

خوش خوش بخوان

 

پامیر پامیر

نعره مستان خاموش

اما تو نمیر

 

آتش به کباب نیاز دارم   

جامم به شراب نیازدارم

خلوتکده ی به عیش ومستی

 در  منزل خویش به اتاق نیاز دارم

گفتم  لیلی  با  آز  و نیاز  امروز

خوش چهره ی بی نقاب نیاز دارم

واه چشمان عسل شده همرنگ غزل

بردیده دیدار به زمان نیاز دارم

برخیزورویم برسبزه دیگر دمی

آنجاکه صفا هست و وفا نیازدارم

 

در گوشه گوشه چشمت اشک چرا

درحاشیه حاشیه ی قلبت غم چرا

گرعشق وهوس به من نیست بگو

این غصه و این  ماتم  چیست چرا

 

 

کودک بینوای من

بگذار چشمانم را

در مسیر پاهای برهنه وشکم گرسنه تو اندازم

بگذار دستان غارتگرباد راکه بسان راهزنان کمین کرده است

تا سرنوشت ترا باغل وزنجیر به دور ترین جزیره های آنسو

حصار کند

یکباره در سیاهی دشت درپس آن چنار بزرگ

زیر آن چشمه سترگ این چشمان بی فروغ همه را بشکند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم  | 

مادر بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

 

مادر بزرگ !

 دل دشت با بم عادت گرفت

آهوی دشت  به دام صیاد

دیگرعادت گرفت

جاده ها سکوت مرگباری دی را

به یاد آوردند

آتش شعله ور بم وباروت هستی د شت می برد

راهزنان کار کشته در

بهم ریختن دشت

چقدر پست شدند

جملگی چقدر مست شدند

نخواندند وننوشتند

فقط چشمانی

همه را زهرمی خندید

مادر بزرگ !

پس بگذار نارنجک دستم را 

به هوا پرتاب کنم

تا حیات کلاغان شوم را

در نقطه تابش آفتاب

پایان بخشم

مادر بزرگ !

نگاه کن

دل دشت هنوز می لرزد

قتل قناری ها هنوز ادامه دارد

دل دشت با بم عادت دارد

مادر بزرگ !

قصه آرش وکمان او کجاست؟

قصه خنجرو شمشیرو یل قهرمان کجاست؟

آری  بگذار این قصه هارا

قصه نو آغاز کن

دل دشت انتظار ........ اوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم  | 

 

 

 

    ابرهای سیاه

هرگز کاروان ستاره هارا

به اطراق وادارنساخت

   اما

  تو...... زکدامین

ایل بشهر آمدی

دختر عایله مارا

فرمان ایست می دهی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم 

 

شعرهایم

در ملاق چشمانت زیبا ست

 

 

نیلوفر!

چشمانت را ببند

قفس باز است

 

عقل زندانی جان شد

ما وشیطان

دانه لول دادیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم  | 

آزادی

سرزمین خسته
مآیوس ونومید
پیچیده درغبار
جاده هاش مسدود
کافی هاش خاموش
پرنده هاش کوچ داشتند
جغد هاخانه می ساختند
عنکبوت تار می تنید
سپیداری اشک می ریخت
زاغ می خندید
شوکت دیروزش می افتید
به قدم های ایلغاریان
مردمان کبود چشم
پشت این واهمه پس پس کنان
می گفتند:
<<آب گل آلود کن ماهی بگیر>>
اینجا سرزمین نجابت است
آرش کمانگیر مال این دیار است
ریشه های این واژه
استقلال
آزادی 
 را 

خشک بایدکرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم  | 

 

هدیه

شاعرانه ترین

تخیل

شاعر

را

درامتداد شب

در دل دشت

مصفا

زیر نور

کمرنگ ماهتاب

و

ناز هزارعشوه گری

شیشه تنی

همه را وام کرده ام

هدیه می دهم

به تو

    به تو

         به تو ای

    مانده در کویر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم 

نکته :

مسیر جولان اندیشه رافقط به جاده های بی سرنوشت وغبار گرفته میهن هدایتش ده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم 

دریا

ماهیان خوشرنگ

ترسیده از نهنگ

دیدمشان

فرارکنان

می گفتند

بر آیید ازآب

می بلعد نهنگ

      ***

تمام هستیم را

ته جا سیگاری 

پیداش میکنی

     ***

عشقت به خدا

نمونه است

درین دنیا

 

     ***

افسرده گشت مرد

شیشه ها شکست وریخت

جامش خالی

یادش بخیر

می گشت دنبال زندگانی

     ***

کفش پا هاش

همیشه یک لنگه است

آنها احول شده

دو تا میبینند

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط شیرین آقا صمیم  |